دلم گرفته

 

سلام مامانی .. بازم دلم گرفته .. نمیدونم از چی .. نمیدونم از کی .. فقط می دونم گرفتست.. به خودم میگم کاشکی بیشتر پیش مامان دنیا بودیم و خوش میگذروندیم آخه دیگه مثل قدیما دلم برای بابایی تنگ نمیشه شاید به خاطر تو که همراهم تو سفری و شاید هم چیز دیگه ای .. خیلی زیاد دوستش دارم ولی مامانی نمیدونم چرا اینجوری شدم .. قدیما اصلا بدون بابایی جایی نمی موندم و اگه مجبور بودم بمونم دلم یه کوه غم میشد تا دوباره ببینمش ..یادمه اون موقع ها که تو نبودی تو همین فصلها امتحان میان ترم داشتم و باید میرفتم شمال اون موقع هم مامان اینا شمال بودن من غروب حرکت کردم و صبح امتحان دادم و مستقیما از همونجا برگشتم تهران ..ههههه.. مامانم چقدر دعوام کرد .. ولی دست خودم نبود دلم زود زود براش تنگ میشد ..دلم برای مامانم هم تنگ شده .. بعضی وقتا به سرم میزنه بار و بندیلمو جمع کنم و چند روزی برم پیشش .. میدونی اونم مثل من تو شهر غریب تنهاست .. دلم میخواد بشینم و گریه کنم .. تو هم مریض شدی و بدنت دوباره عفونی شده و اس ه ال و تب شدید داری .. دکترت هم چند وقت پیش یه تشخیص احمقانه اشتباه داده بود که حالمو از همین که هست بدتر کرد .. ولی عوضش ما دیگه مطمئن شدیم که آق پسری کف پاهاش صافه .. خدا رو شکر میکنم که مشکل دیگه ای نیست .. آخه این مشکل قابل درمانه .

هنوز هم به راه افتادنت عادت نکردم و وقتی راه میری دلم میخواد بغلت کنم و اونقدر بوست کنم و فشارت بدم که حظ کنم .یا مثلا وقتی آهنگ میذارم بلند میشی و میرقصی مثل نرمش صبحگاهی چپ... راست ...چپ ... راست ... دستا بالا باز ... بسته . یا وقتی هر چیزی که مکعب شکله میذاری رو گوشت و با خودت حرف میزنی و ادای بابا رو در میاری و دور تا دور خونه رو با قدمای کوچولوت طی میکنی . شاید باورت نشه ولی فقط همین کارای توئه که خنده رو لبام میاره .

برات یه تاب قشنگ موزیکال خریدم که خودت یاد گرفتی و دکمه موزیکشو میزنی و بعد میگی تاب تاب و بقیشو منو بابا برات میخونیم

تاب تاب تاب بازی

خدا منو نندازی

اگه میخوای بندازی

بغل بابا بندازی

نهههههه بغل ماما بندازی

و اونوقت تو غش غش میخندی .

اینجوری:

روزی یک میلیون بار میگی ماما ماما و دنبالم تو هر اتاقی میای . تا اینکه بابایی میاد خونه و دیگه کاری به کار من نداری . با بابایی بازی میکنی . کتاباشو پاره میکنی .. از سر و کولش بالا میری .. وقتی داره نماز میخونه مهرشو برمیداری و فرار میکنی .

مامانی آذر ماه داره به نیمه میرسه و داریم به روز تولدمون نزدیک میشیم .. راستی تولدمون بین دو تا عید مبارکه .. ایشالله که خیر باشه .یادش بخیر چه زود گذشت دوران نوزادی تو .. دوران آقو کردن و غات زدنت . حالا دیگه به خودت زحمت نمیدی چهار دست و پا بری .

دندون پنجمت خیلی سر سخته و هنوز بیرون نیومده .. میدونم خیلی پسریمو اذیت میکنه آخه همه چیز و گاز گاز میزنی .. بذار بیاد بیرون با قاشق 5 تا میزنم بهش تا دلت خنک شه

میبینی مامانی این همه دلخوشی دارم ولی دلم گرفتست . انگاری بابایی هم زیاد حال خوشی نداره ولی اونم مثل من با تو دلخوشه .

خدایا خودت کمکم کن .

اینم عکسای من و شایان از سفرمون که خیلی خوش گذشت :

اینجا باغ مامان دنیاست

 

و اینم عکس آخر که من عاشقشم

 

/ 0 نظر / 52 بازدید