فصل جدید زندگی تو...

سلام مامانی

 تو که همه زندگی منی . تو که عمر و نفس منی .

تبریک میگم بهت عزیزم . با اینکه هنوز کوچولویی .. ولی بزرگ مرد کوچک من خیلی صبوری . خیلی بیشتر از حد تصور من . برای از شیر گرفتنت بر خلاف تصورم خیلی اذیتم نکردی با اینکه اذیت شدی . آخرین بار ٨ دی بهت می می دادم . در حالی که می می میخوردی با صدای بلند برات ان یکاد خوندم . میدونستم دلم برای اون لحظه ها تنگ میشه . ولی چه میشه کرد عزیز دلم .. بزرگ شدی . دو سالت شده و می می خوردن تعطیل!

همونجور که داشتی می می میخوردی خوابیدی . بعدش که بیدار شدی ازم می می خواستی . منم گفتم مامانی شما دیگه بزرگی .. می می مامان برات تلخه . میخوای می می بخوری ؟ گفتی آره .. آخه مگه باورت میشه ؟

وقتی خوردی و دیدی مامان راست میگه دیگه ازم می می نخواستی . به همین راحتی . شب اول خیلی بی تابی کردی . ولی وقتی میخواستم بغلت کنم میگفتی برو . بابا چند بار گذاشتت رو پاهاش و خوابیدی .

این چند شب هم که بیدار میشی به خوردن آب تو شیشه اکتفا میکینی .

خیلی خوشحالم که زیاد اذیت نشدی .

دیگه هم سراغی از می می نمیگیری .

تو خونه بیشتر خودتو با لوگوها مشغول میکنی . دلت میخواد برجهای بلند بسازی .. بعدش با یه هولااااااااااااااااااااااااااااااای بلند خرابش میکنی و برای خودت دست میزنی .

قبلا بیشتر علاقه داشتی کتاب قصه هاتو ورق بزنی ولی حالا میخوای برات بخونم . شبا به من و بابا میگی قصه بگو .

میتونی کلمه ها رو کنار هم بذاری و جمله بگی و منظورتو بهمون بفهمونی .

سی دی های سگ فوتبالیست .. بی بی انیشتین .. خاله ستاره و عموپورنگ رو دوست داری .

میگم شایان .. میگی جانم . یا میگه بلههههه .. میگم بله رو کی بخوره .. میگی مامااااااااااااااااااااا بخوله {#emotions_dlg.e16}

صبح که از خواب پا میشی دنبال بابا میگردی و وقتی میبینی نیست میگی بابا رفته سر کار؟؟؟

تو مراسم تاسوعا عاشورای امسال بد قلق شده بودی و بغل مامان دنیا و عمه جون نمیرفتی . به عمه میگفتی عمه .. تو عمه .. من بغل مامانی .{#emotions_dlg.e40}

با یه خانوم کوچولوی هم سن و سال خودت به اسم ساینا دوست شده بودی و تو شب زنجیر زنی با هم بوس و بغل رد و بدل میکردین . {#emotions_dlg.e28}

بابای برات بی سیم خریده . روشنش میکنی و وقتی صدا میاد میگی خودوئه سورن بزن کنار ( از سی دی عمو پورنگ اینو یاد گرفتی )

دیشب هم رفتیم خونه خاله و با امیدو مهسا کلی بازی کردین .

.....

کلی عکس داشتم . ولی رم دوربین سوختو همه عکسها هم از بین رفتن .

به همین راحتی !

{#emotions_dlg.e1}

/ 38 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحر

نه بابا خبری نیست [زبان]

سمیرا مامان رژین

سلام عزیزم اشکم دراوردی [ناراحت][دلشکسته][دلشکسته]اگه بدونی بعد از دو سال و ده ماه[تعجب]برای از شیر گرفتنش چه حالی داشتم خیلی ناراحت بودم ولی حوریه جون پیشرفتهای جدید خیلی سریع جاشون را به اون خاطرات میدن و در ردیف هم قرار میگیرن و این باعث میشه که ادمی راحت بپذیره که هر چیزی مال زمان خودشه (چه قدر فلسفی حرف زدم[زبان]) ای شایانی بلاچه بوس و بغل در ایام محرم الحرام[خوشمزه]

سمیرا مامان رژین

راستی حوریه من و بابایی و رژین هر سه سال سگ بدنیا اومدیم هر سه شناسنامه هامون تو شهریوره

مامان کسری

داغ دلم تازه شد. کسری به شدت به شیرخوردن عادت داشت و هیچوقت شیشه شیر نخورده بود. وکلی اذیت شد و بهانه گیری میکرد. هنوز که هنوزه گاهی ازم میخواد بهش شیر بدم باورت میشه. خدا رو شکر شایان عزیز اذیت نشده.

یاس و امیرعلی

سلام به مرد مردها شایان عزیزم تبریک میگم وارد شدن به جرگه آقا بزرگهاتون رو ...انشا’اله دامادیتون قربان .... به مامان و بابایی سلام برسون[قلب]

مانا و مانیا

سلام دیگه دوران نی نی بودنت تموم تموم شد و کسی نمیتونه بگه دهنت بوی شیر میده.[نیشخند] مردی شدی واسه خودت شایان جیگل.[چشمک] احتمالا به خاطر همین احساس مرد شدنه که یه ساینا پیدا کردی واسه خودت اون هم تو شب ...[نیشخند] بلا شدی جیگل[تایید] [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

مارال مامان پارسا

مبارکه شایان خاله مردی شده واسه خودت بزرگشدی ... میارک حوری جون آفرین به همتت عزیزم

مهتاب

ماماني چرا عكس نزاشتي پس اومدم عكس ببينم