سه روز تا تولد عشقم !

عزیز دلم 5 روز تا تولد تو عشقم مونده در حالی که تو یکساله میشی و با قد 75 سانتی استاد شیطنت شدی .. تموم خونه رو با قدمای کوچولوت راه میری ودست به هر چی که نباید میزنی   

عزیز دلم .. پسر نازم با اینکه یکساله شدی ولی قیافه ات ابهت و مردونگی خاصی داره .. معمولا اخم میکنی ولی وقتی یکی باهات حرف بزنه میخندی .

چندروزه که خونه مامان جون هستیم و شما داری حسابی خوش میگذرونی . چند روزی هم با دوست کوچولوت فواد سر گرم بودی .

 پارسال این موقع ها لحظه شماری میکردم که زودتر 26 آذر از راه برسه و روی ماهتو ببینم . روزها سکسکه میکردی و شبها  با لگدات شب زنده داری میکردم . نوازشت میکردم تا تو هم بخوابی آخه میدونستم با اومدنت دیگه شبا نمیتونم خوب بخوابم و باید مراقب تو وروجکم باشم . یه حس کنجکاوی سراسر وجودمو گرفته بود پسرم چه شکلیه ؟؟چند سانتیه ؟؟چند کیلو وزنشه ؟؟ آیا شیطون و بازیگوشه یا آرومه؟؟ شبا نق میزنه و بیداره یا خوب میخوابه ؟؟؟ منو بیشتر دوست خواهد داشت یا بابایی رو؟؟ شبیه من میشه یا بابایی و هزار تا سوال دیگه که از رو کنجکاوی شبها وقتی از خواب بیدارم میکردی تا صبح از خودم میپرسیدم . حالا جواب این سوالا رو گرفتم ولی سوالای زیاد دیگه ای تو ذهنم نقش بسته که گذشت زمان جوابشون و بهم میده.

مامانی 25 سال پیش همین روزا منم تو دل مامانم بودم و قرار بود چند روز دیگه بدنیا بیام و مطمئنا منم خواب شب و به چشای مامان جون حروم کرده بودم و مامانی هم حس کنجکاوی داشت که فرزندش چه شکلی خواهد بود ولی کمی متفاوت تر از من .

یه روزی قصه تولدمو برات تعریف میکنم و خواهی دید که چقدر جالبه .

 

روزی که قرار بود شما به دنیا بیای یه روز قشنگ پائیزی بود .. یه روز قشنگ بارونی .. نم نمک بارون میبارید ولی مامانی بارون نمیدید .. میدید از آسمون داره گل میباره .. خدایا چه روزیه .. روزی که این همه مدت منتظرش بودی ..

روزی که میخوای برای اولین بار پاره تنت و ببینی .. برای اولین بار کسی و ببینی که عزیزترین موجود عالمه برات .

اصلا شبیه مامانایی که قراره نی نیشون به دنیا بیاد نبودم . معلوم نبود کجا قائم شده بودی که دلم اونقدر کوچولو بود . وقتی همه کارا انجام شد و منو میبردن تو اتاق عمل یه کم ترسیدم . تا اینکه بیهوش شدم و وقتی به هوش اومدم انگار مدهوش بودم و اصلا منتظر دیدن تو نبودم

میگفتم سردمه و به خودم میپیچیدم و منو به اتاقم بردن و چند تا پتو رو تنم گذاشتن . تا اینکه کوچولوی نازمو آوردن . وقتی آوردنت و من برای بار اول دیدمت فقط اشک ریختم . بعد بهت می می دادم و شما هم با ولع میخوردی . خیلی کوچولو بودی مامانی .. یه فرشته کوچولوی ناز ..

حالا تو شدی تموم وجودم .. شدی عزیز دلم .

 وقتی دارم باهات بازی میکنم دلم برای ثانیه های قبل تنگ میشه ووقتی خوابی دلم برای لحظه های بیداری و شیطنتات تنگه .

وقتی داری با قدمای کوچولوت تموم خونه رو متر میکنی دلم میخواد فشارت بدم و بوسه بارونت کنم .

 وقتی گوشی موبایل و برمیداری و ادای بابایی رو در میاری و با خودت حرف میزنی میخوام فدات بشم .

همه کارات دل نشینه عزیزکم .

ایشالله مراسم جشن تولدت  بعد از عید غدیر خونه مامان دنیاست .امیدوارم جشن خوبی بشه.

تولد شایان :
26 آذر سال 1386 ساعت 13:45  بیمارستان خاتم الانبیای تهران

دکتر کاتب

وزن 3110 و قد 49 سانتی متر

تولد مامان :

26 آذر سال 1362 ساعت 21 بیمارستان الزهرای رشت

دکتر فامیلی

وزن 4750

 

....................

تولدت مبارک عزیزترینم

.....................

دوستای گلم فقط میتونم بهتون بگم که به داشتنتون افتخار میکنم . ازتون واقعا متشکرم که برای دلتنگیام مرهمی بودین .

/ 0 نظر / 14 بازدید