سفر

 

سلام

 سفر

فصل 1 _ لاهیجان

بعد از جشن تولد نی نی های ناز همون شب من و بهار تصمیم گرفتیم عید غدیر و کنار بابا باشیم . مامان نبود . شوشو هم لحظات آخر تصمیم گرفت شنبه رو مرخصی رد کنه و بیاد . خلاصه آخر شب  راه افتادیم به سمت رشت . دم دمای صبح رسیدیم . آقا فرهاد اینا هم بودن و جمعمون جمع بود . شایان هم با امید و مهسا دو سه روزی خوش گذروند .

چند روز قبل از سفر با آزاده جون تماس گرفتم که برای جشن دعوتش کنم . آزی گفت دارن میرن سمت لاهیجان . منم بهش گفتم شاید منم برم رشت ولی قطعی نیست . اگه رفتم خبرت میکنم که اونجا هم دیگه رو ببینیم . این در حالی بود که اصلا امیدی به دیدن دوستی که 12 سال ندیدمش و تنها راه ارتباطیمون تماس تلفنی و اینترت بود نداشتم . فکر میکردم این نیز بگذرد و آزی رو نمیبینم .

همون روز که رسیدیم رشت بعد از استراحت شوشو گفتش میخوام برم لاهیجان تو هم بیا با هم بریم . با کمال میل  قبول کردم و راه افتادیم به سمت لاهیجان . با آزی تماس گرفتم گفت لاهیجانه . خیلی خوشحال شدم و دعوتش کردم برای ناهار به یه رستوران .

شوشو دلش میخواست دانشگاه محل تحصیلش رو ببینه و صاحب خونه ای که تو دوران دانشجویی با دوستش سعید مستاجرش بودن . پرسون پرسون آدرس خونه جدید اون آقا رو پیدا کردیم ولی قبلش باید میرفتم تا بهترین دوستم آزی رو ببینم . دل تو دلم نبود .خیلی دوست داشتم این لحظه ها رو . لحظه ای  که دوباره قرار بود ببینمش . به شوشو میگفتم باورم نمیشه . رسیدیم . وای خدای من آزی جونمو دیدم . همونطور مهربون و خنده رو بود همون قدر جذاب .

معین و مهیار برادر زاده های آزی جون هم همراهش بودن . بچه های مودبی که من عاشقشون شدم . مخصوصا معین که بر خلاف سن کمش یک جنتلمن به تمام معنا بود . مهیار هم خیلی زود با شایان دوست شدن . با هم رفتیم رستوران سنتی مهتاب .. این پیشنهاد مهیار بود . یک ساعتی رو با هم خوش گذروندیم . وقت تنگ بود و باید برمیگشتیم . وقتی داشتم از آزی خدا حافظی میکردم مثل آخرین دیدارمون بغض گلومو گرفت ولی اشکامو برای توی ماشین نگه داشتم دلم نمیخواست خنده قشنگ آزی از روی لبش کنار بره . خدایا من چقدر این دخترو دوستش دارم خودت میدونی

شایان و معین و مهیار ناز:

من و آزاده جون

دسته جمعی :

مهیار .معین .شایان

 

 

بعد از اون هم با شوشو رفتیم دیدار دوستش که اونم بعد از فارغ التحصیلی دیگه ندیده بودش  . و بعد دیدن دانشگاه محل تحصیلش و آبشارو...

کنار آبشار :

 

فصل دوم _رشت خونه باباجون

تقریبا تمام ده روزی که شمال بودم تو خونه موندیم . فقط یکبار برای تهیه بلیط و یکبار برای خرید لباس برای شایان رفتیم بیرون . مامان که نبود . بابا و بهار هم چند روز بعد رفتن بابل . من و الی و شانی موندیم . خلاصه من و شایان نذاشتیم شایان جونی درسشو بخونه و حسابی مزاحش شدیم ولی آخرش ازش حلالیت گرفتیم نیشخند 

اینمن عکس و گزارش تصویری:

چشم مامان رو دور دید . ببینین با خودش چیکار کرد :

رفتیم ددر ..لواشک خریدیم .لواشک میخوره !

آخ سرش خورد به دیوار

ببینم اینجا جای سرسره بازی کردنه:

دنبال ظرف آجیل!

داره نون رو گرم میکنه :

سیب زمینی سرخ شده  نوش جانت

فصل سوم _ رشت دیدار یک دوست خوب

یک شنبه صبح تماس گرفتم تا از رکسانای عزیزم که همیشه به من و شایان لطف دارن دعوت کنم بیان خونه مامان . وقتی بعد از ظهر تماس گرفت و گفت میاد باورم شد که این آذر ماه یک اذر ماه متفاوته . تا رکسانای عزیزم و مهمون کوچولوی شایان بیان دل تو دلم نبود . رکسانا خیلی مهربونتر از اونی که تصور میکردمه . خیلی دوست داشتنی و عزیزه . دخمل نازش هم که یه پرنسس به تمام معناست . اونقدر شیرین صحبت میکنه که عاشقش شدم . شایان و آوین خیلی زود در دوستی رو به روی هم باز کردن و شیطنت و بازی رو شروع کردن ولی آخراش دیگه شایان بد اخلاق شد . به آوین اجازه نمیداد دست به اسباب بازی هاش بزنه . 

الهی قربون آوینم هیچی نمیگفت . یه چیزی که همش تو ذهنم میاد از آوین این حرفشه که مدام بهم میگفت :

خاله ببین شایان داره چیکار میکنه ؟؟؟؟ 

خلاصه گزارش لحظه به لحظه از خرابکاری هایس شایان رو به مامیش میداد .

دیدارمون کوتاه بود ولی برای من خیلی دلچسب بود . ممنونم رکسانای عزیزم که دعوتم رو قبول کردی . بابت خرس کوچولوی بامزه هم ممنونم . شایان اون شب خرس رو تو بغلش گرفت و خوابید .

این هم عکسهای آوین و شایان :

شایان و آوین از چند لحظه بعد از اشنایی:

میرفتن تو آشپزخونه و از اونجا برای مامان ها توپ پرتاب میکردن :

نقاشی کشیدن کوچولوها البته آخرش مثل اولش نبود . نی نی ها به مداد رنگی و برگه نقاشی خودشون قانع نبودن !

 

/ 69 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانا و مانیا

سلام تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولد تولدتون مبارک نی نی شایان و خاله جون [گل][گل][قلب][ماچ][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][ماچ][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][ماچ][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][ماچ][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][ماچ][قلب][گل][گل] [گل][گل][قلب][ماچ][قلب][گل][گل]

مهتاب

چه اذری داشتی حوریه جونم حسابی کادوی تولد گرفتی ها[نیشخند]هیچ چیز قشنگتر ازدیدن دوستان قدیمی نیست شانی خوشگلم هم که حسابی خوش گذرونده [ماچ][ماچ][ماچ] اهان راستی مامانش خوب هوای پسرتو داری ها چرا وقتی اوین رو بوس کرده عکسشو ننداختی [چشمک][نیشخند]

محمد

سلام حوریه خانم وب زیبایی دارید خدا فرشته کوچولوتو برات حفظ کنه به ما هم سری بزن عزیز

سحر

تولدت مبارک شایان قشنگم ....خیلی بزرگ شدی مرد شدی ...چقدر مامانی کیف میکنه که روز تولدش بدنیا اومدی ....تمامی روزهات افتابی و شبهات مهتابی باشه پسر خوشتیپ با مامانی ناز و دوستدداشتنیت ...[قلب][ماچ]

سحر

اشک کدومه حوریه جون کر کر خنده همه به هواست از جمله خود من[نیشخند]

سحر

اشک کدومه حوریه جون کر کر خنده همه به هواست از جمله خود من[نیشخند]

یاس و امیرعلی

سلام ..... ما هم تبریک میگیم تولدتون رو ...ببخشید با تاخیر ... چه آقایی شده شایان جان .....همیشه در پناه حق زیر سایه پدر ومادر مهربونش باشه ..... به امید دیدار

سها

حوري آپ كن ديگههه

مامی نسیم

تولدت مبارک عزیزم دست این مامان مهربونم درد نکنه [پلک]موفق باشی