روزهایی که گذشت ..

سلام دوستان

 

از همه  شما که به من و شوشو لطف داشتین و سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفتین ممنونم

راستش  دلم میخواست که سالروز ازدواجمون یه روز متفاوت باشه که اتفاقاتی افتاد که حتی  به یادم نموند که ۲۹ شهریور سالگرد بهترین روز  زندگیم روز عید فطره  . شبش  وقتی شوشو بهم گفت امروز سالگرد ازدواجمون بود و بهم تبریک گفت خیلی از خودم شرمنده شدم . البته مقصر اتفاقات بد من نبودم . اصلا هم به من و شوشو ربطی نداشت! ولی ناخواسته درگیر شدیم .

آخر هفته تصمیم گرفتیم بریم همدان .ما به همراه علیرضا و عمو پیمان و خاله ملی که نی نیشون فرهان سه ماه از شایان جون بزرگتره .

شایان و فرهان دوستای خیلی خوبی شدن ولی نسبت به اسباب بازی های هم حسادت میکردن . مثلا شایان دلش  میخواست  توپ فرهان رو از دستش بگیره و توپ خودش رو به فرهان نمیداد . فرهان هم برعکسش .

شایان  هم که اصلا گاز گرفتن تو کارش نبود ۵ بار فرهان بیچاره رو گاز گرفت و این عرق شرمندگی  بود که مدام و مدام رو پیشونی من و بابای شایان جاری بود . اول با تشر و بعد با محبت خواستم بهش بگم گاز گرفتن بده ولی این اقای کوچولو تا چشم من و بابا رو دور میدید دست فرهان و میگرفت  و میبردتش تو اتاق و یه گاز مشتی نثارش میکرد و با جیغ  و گریه از اتاق  بیرونش میکرد . بمیرم براش که حتی به کشاله رونش هم رحم نکرد !

شایان تو سفر عصبی و بد اخلاق بود . البته نه روز اول . روز اول خیلی  خوب بود . ولی روز دوم به بعد واویلا شده بود . همش گریه همش جیغ .. ما هم که نمیدونستیم از چیه که گریه میکنه و عصبیه  تا اینکه وقتی شایان از خواب بعد از ظهر بیدار شد  بابایی متوجه شد رو دست و پای شایان پر از جوش و تاول شده . بله .. آب و هوای قشنگ و پاییزی همدان به پوست حساس پسرم سازگار نبود .این بودکه ترجیح دادیم زودتر به سفر پایان بدیم و برگردیم تهران .

شبی که رسیدیم خونه خسته و کلافه از ترافیک و ۱۲ ساعت تو راه بودن جیغ و داد های مکرر شایان خستگیمون رو مضاعف کرد . بابایی رو فرستادم بره داروخونه کالامین بگیره  و خودم ویتامین آ د  زدم به تنش تا خشکی تنش کمتر بشه  . بالاخره خوابید. فردا شب هم همین طور. همراه جیغ و گریه شایان منم گریه میکردم و بابا که انگاری باورش شده بود تنش سوخته با دستمال مرطوب تنش رو خنک میکرد . صورتش رو محکم گذاشت  رو صورتم . دندوناشو بهم میفشرد . انگار میخواست گازم بگیره ولی دلش نیومد . منم التماس کردم شایان اروم باش . آروم شد و محکم بغلم کرد . دو تا دستشو انداخت دور گردنم و  هق هق کنان به خواب رفت . منم براش لالایی خوندم . لاااااااااااااا لالایی گل نازم .. خوابت میبره کم کم .. اشکت میباره نم نم .. لاااااااااا یه دم آروم نداری چرا تو بیقراری  چش رو هم نمیذاری ...

دوست عزیزم مریم جون دکتر کامران جزایری رو بهم معرفی کرده بود . ما هم وقت گرفتیم و رفتیم  مطبش .

مریم جون باید بگم محصولات کیو وی مثل آب روی آتیشه . خیلی خیلی خیلی موثر تر از داروی قبلیه . کیتوتیفن  هم براش تجویز کرد که ضد آسمه . و داروی ترکیبی که امروز آماده میشه .

به خاطر معرفی دکتر و محصولات کیو وی ازت یه دنیا ممنونم .

 

شایان و عکس های روز اول سفر به همدان :

مشغول خوردن خیار .. باغ  خیار

شایان و فرهان محوطه شهر بازی

بابایی و شایان مشغول بازی .. عباس اباد

شایان و بابا آرامگاه بوعلی سینا :

سرسره بازی اینجا!!!

یه سگ ولگرد دید داره با چشاش تعقیبش میکنه

منتطر اماده شدن بلال .. گنج نامه

به  یکی قانع نیست

 

آرامگاه  بوعلی :

شایان و فرهان تو کالسکشون  به سمت بازار :

رهاورد سفر برای شانی جوجو .. کفش و سرویس غذا خوری جدید

راننده کوچولو !

 

عکس های قبلی شایان با نی نی ها :

شایان و طه و طهورا ( دو قلو ها پسر خاله و دختر خاله مامان ):

شایان و فاطیما ( دختر دایی ) خونه دانشجویی خاله بهار :

شایان و فاطمه دختر عمه :

شایان رستوران فرشته مشغول  خوردن پیتزا:

بازم شایان و فرهان .. هفته قبل :

 

عکس دیروز :

نقاش کوچولو با دستای سوخته داره نقاشی میکشه

در  آخر هم ارزوی سلامتی تموم بچه های کوچک  رو از خدا دارم .. مخصوصا  مرد کوچک بابا گور بان و مامان مهربان . امیدوارم زود زود این نی نی دوست داشتنی خوب بشه و دل همه شاد بشه

 

 

بعدا نوشت:

اینم یک سری عکس جدید از عروسک مامان

شانی با  عینک شنای بابا !

 

بعدا نوشت(۱۵/ ۷/۸۸) :

اصلا وقت آپ کردن ندارم

/ 0 نظر / 13 بازدید