دلنوشته هام

 

چشامو باز کردم . هیچی  نبود . هیچ صدایی شنیده نمیشد . هیچ کسی فریاد نزد . هیچکسی نخندید . هیچکسی گریه نکرد . هیچکی منو ندید . اینجا دنیای منه .دنیای  آروم من دنیای خود خود خودم . من اینجام . ولی چرا هیچکی نیست . یعنی من تنهام؟

نه.. مثل اینکه یکی اینجاست . آره توئی . خود خودت .. خود خودم . تو ..من !

پسرم .. تو تو دنیای من چیکار  میکنی . مگه نمیدونی هر کی باید تو دنیای خودش  باشه ؟؟؟

بهت خندیدم .. تو هم خندیدی

دستاتو گرفتم و راه افتادیم تو دنیای من .

ای وای افتادی زمین

گریه کردی .. منم غصه خورد م گریه کردم

دستاتو گرفتم و گفتم بلند شو عزیزم .. بلند شدی

بوسیدمت .. تو هم منو بوسیدی

دلت درد گرفت ...آخ دلم

گریه کردی .. منم گریه کردم

گریه کردم .. خندیدی !

نشستم .. نشستی

بلند شدم و گفتم یا علی .. بلند شدی و گفتی علی !

حرف زدم .. حرف زدی

گفتم بگو بابا .. گفتی بابا

گفتم بگو ماما .. خندیدی ! بعد گفتی می می

تشنه ات شد .. برات آب آوردم .. نوش جان کردی   . تشنگیم بر طرف شد

دلت غذا خواست  .. برات غذا آوردم .. آآآآآآآآآآ.. دهنتو باز کن .. دهنتو باز  کردی .. منم دهنمو باز کردم .

یه دونه برنج روی لبت بود .. لبمو پاک کردم  و بعد خندیدم . من دارم چیکار میکنم . مگه تو منی؟ مگه من توام؟

چرا فکر   میکنم تو خود منی ؟؟؟؟

تو چشات نگاه کردم .. دارن با من حرف میزنن :

مامان همیشه بخند 

مامان غصه نخور 

مامان گریه  نکن

مامان دستامو بگیر

مامان بگو یا علی

مامان بغلم کن

مامان  من خود خود توام .. تو خود خود منی !

خندیدم .. خندیدی

دوباره راه افتادیم تو دنیای ما

 

 

/ 0 نظر / 6 بازدید