آبان نامه

 

___

برو مااااااااااااااماااااااااااان ( خودش از حرفش خندش میگیره ) اسبم بروووووووووو

من با صدای کلفت: کجا بریم شایان قهرمان ؟

شایان: بریم تو جنگل ..خیلی کارا داریم!

من: پس بریم.پیتکو پیتکو .

یه چند لحظه  بعد..

شایان : وایسا اسبم .. اینجا یه صدایی میاد! ( یه صدایی از خودش در میاره ) میره از پشت کاناپه مثلا یه چیز کوچولویی میگیره تو دستش .)

اسب : شایان این چیه ؟

شایان : ببین !! این یه tiger کوچولوئه .. مث اینکه مامانش رو گم کرد ..

اسب : تو از tiger نمیترسی شایان؟

شایان قهرمان!: نه من قهرمان و بزرگم.. میخوام مامانش رو پیدا کنم.

اسب : پس بذار رو پشتم سوار شه

شایان : نه میذارم رو کول خودم !

خلاصه اینکه این داستان در مورد monkey lion ladybird و چند تا  جونور دیگه تکرار میشه .شایان هم همه رو به مامانشون میرسونه

شایان : اسبم بذار میخوام به مامانم زنگ بزنم . شاید من تو این جنگل بمورم ( بمیرم) مامانم برام غصه میخوره .

بغض میکنم .. ( همیشه زنده باشی پسر قشنگم )

مثلا گوشی و برمیداره و به مامانش زنگ میزنه .

حالا من در نقش مامان :

من:سلام پسرم خوبی؟ کجایی؟ دلم برات تنگ شده !

شایان قهرمان: مامان من الان تو جنگل ترسناکم.. جنگل سیاه . من نمیترسما ..اسبم میترسه . خیلی دوستت دارم .اسبم میخواد باهات حرف بزنه . زود میام پیشت .

یکم سخت میشه . حالا تو یه لحظه  باید اسب باشم و هم مامان .

خلاصه با جناب اسب صحبت میکنم .

حرفامون که تموم میشه شایان برمیگرده خونه. قصه ما هم تموم میشه .

به تموم مهربونی هات افتخار میکنم قهرمان کوچولوی من .

___

تعطیلات عید قربان رفتیم شمال .. البته دیر رسیدیم و به قربونی نرسیدیم . تو جاده برف زمین و پوشونده  بود . شایان هم که عاشق برف بازی ..

صبح که از خواب پا میشه اول باید بره با خواهر کوچولو صحبت کنه.. سلام و صبح بخیر و ابراز دلتنگی!!

هر صبح هم ازش میپرسه : پس پرنیا کی میخوای بزرگ بشی با هم بریم مهد؟

 

عشقم مهربون ترینی بخدااااااااااااااااااااااااااا

 

در طول روز هم هر وقت داره تی وی میبینه  ازم میخواد پرنیا رو بذارم کنارش.. دستای کوچولوی خواهرشو میگیره تو دستش و هزار بار غرق بوسه میکنه .

و اما پرنیا خپل

شب عید غدیر بابایی به مناسبت 111 روزگی دخملیش یه کیک کوچولو گرفت . فردا روزش هم همو فرهاد و خاله و بچه ها اومدن و دور هم یه جشن کوچولویی تو روز عید گرفتیم .

الهی قربون خنده هات نفسم

تو مسابقه نی نی و میوه این عکس دخملم اول شد هوراااااااا

 

 تو مسابقه نی نی و لباس زمستونی دوم شد هوراااااااااااا

 

آی خاله قزی پرپری منو ندیدی؟

 

/ 26 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان سارا

asjeghe shayanam ba in ghahreman bazihash va eshgesh be khali ghezi ay janam rize mize ke hay magham dar akasi miare va albate mamanesh ham honarmandeeeeeeeeeee [بغل][ماچ]

مامان ترنم

ای جانم دلم براشون ضعف رفت......... هزارماشالله به هردوشون.......

فرشته مامان تینا

چه بازیه قشنگی [قلب] خاله جنگل میری خیلی مواظب باش [چشمک][ماچ] ولی متاسفانه عکسهاش برام باز نشد که ببینم [ناراحت]

مامان مینوفر

ممنون از حضورت خوشبختم از آشنائیت خانم اسب سوار[چشمک]

شیوا

الهی جیگر جفتشون برم من کماکان به یادتم حوریه جونی از قول من ببوسشون

شایگان و مامان مریم

سلام.من خیلی وقته سر نزده بودم و آدرس جدید رو هم گم کرده بودم یهو یاد شما افتادم گشتم تو وبلاگها ی بچه ها تا آدرستون رو پیدا کردم .نی نی کوچولوی مبارک مثل اینکه حاملگی سختی داشتی ولی به شیرینی ختم شد خدا رو شکر سلامت و شاد باشین کنار هم[قلب]

ستی ست

مادران با سلیقه برای انواع ملزومات مختلف لباس فرزند دلبندتان به وبلاگ ما سر بزنید کارهای جدید به زودی ارسال میشود

مامان پارمیس

عکسا خیلی ماه بودن مثل خودشون.[ماچ][ماچ]روی ماه جفتشون رو می بوسم. بازی هم خیلی باحال بود و یه خدا قوت به شما مامان [قلب]