مرور اولین تلخ و شیرین ( در آستانه سه سالگی)

نگاشته شده در 12 آبان 89:

ساعت ٩ و نیم صبج ..شایان خوابیده .. منم دو ساعتی هست که بیدارم دیگه حوصلم سر رفته ..دلم میخواد بیدار بشه ..دلم برای شیطنت هاش و حرفاش تنگ شده انگار .

از پنجره به بیرون نگاه میکنم .. بیرون هوا سرد و بارونیه ..بارون لطیفی زمین و خیس کرده . بارون و دوست دارم .

میرم کنار شایان و به چهره قشنگش نگاه میکنم . معصومانه خوابیده مثل یه فرشته کوچولو . عمیق نگاش میکنم . مژه های بلندش توی خواب کمی بالا و پایین میره . دستی به موهاش میکشم .. بیدار نمیشه که نمیشه .

محکم بغلش میکنم ،منم چشامو میبندم و میرم به سه سال پیش . روزی که خدا شایان و به ما داد . روز تولدم بود .. روز تولدش . بارون میبارید .

.

.

.

کوچولوی ۴٩ سانتی من تو یه پتوی یاسی رنگ با چشمای بسته به مامانی که هنوز کامل به هوش نیومده بود تحویل داده شد . مامانی که مست بود از این دیدار و اشک میریخت از شوق .

ثانیه هایی که تکرار شدنی نبود باید غنیمت میشمردش . با اینکه تازه مادر شده بودم سرشار از احساس مادری بودم .

جانم مامان ..جانم .

.

.

.

چشامو باز میکنم . هنوز که خوابیدی شاشام من .چشامو میبندم

همیشه وقتی خاطرات شایان رو مرور میکنم اون روز سرد زمستانی میاد جلوی چشمام . بهمن ماه بود .. شایان چهل روزه من جند روزی دچار درد کولیک شده بود . من تازه مادر شده چه میدونستم کولیک چیه . گریه میکرد .. نه یک ساعت و نه دوساعت چند ساعت .. از این بیمارستان به اون بیمارستان ، آخه هنوز نگفته بودن گریه هاش به خاطر کولیکه . هر کدوم یه چیزی میگفتن . آنقدر گریه میکرد که از حال میرفت .

مگه یادم میره اونروز را که همسرم برای تهیه داروهای تجویزی تو بیمارستان تخصصی کودکان از من و شایان  که از درد به خود میپیچید ،جدا شد .. چقدر من بی پناه شدم آن لحظه . چقدر تنها .. گریه های شایان که گوش فلک را کر میکرد و هق هق گریه های من که به گوش هیچ کس نرسید .. به هر طرف که نگاه میکردم چشمی ما را میپایید . برایم مهم نبود کسی گریه های مرا ببیند برای من که اینقدر مغرورم!

یادم میاد اونروز یه بچه مبتلا به آبله مرغان تو بیمارستان بود . دکتر به پدرش گفته بود که تو راهروی بیمارستان و سالن نباشه که نوزاد اونجا زیاده وممکنه مبتلا بشن . کودک بینوا چون سردش میشد هر از گاهی در را باز میکرد و به داخل راهرو میامد . هر بار که در را باز میکرد سوز سرما به داخل راهرو و سالن هجوم می آورد ..سوز سرما اشک روی صورتم را سوزناک تر میکرد .

چقدر بد بود آنروز برای مادری که تازه 40 روز داشت طعم مادری را میچشید ..یک مادر کم سن و سال و احساسی که به قول خیلی ها اشکش دم مشکشه !!

و چقدر اونروز من احساس تنهایی میکردم خدا میداند . اونروز هوا برفی بود سرد بود ..از آن روز من دیگه هوای سرد برفی را دوست ندارم .

دکتر ها که گفتن کولیکه و تا 9 ماه همینجوریه .. تو ماشین بابایی با بغض بهم گفت : حوری حالا چکار کنیم ؟ شایان اون لحظه آروم بود .. تازه گریه هاش تموم شده بود ..دست راستم بالشش شده بود و آروم آروم خوابیده بود ..نه انگار که تا همین چند وقت پیش داشت درد میکشید .. منم اشک میریختم .. درخشش النگوها کنار سر شایان منو یاد نذری انداخت که براش ادا نکردم . طلا دوست ندارم ولی اون النگوها رو دوست داشتم .برام خاطره داشتن .همون لحظه تو دلم گفتم خدایا : از شایان عزیزتر که نیستن دو تاش و میدم به مستحق..

دکتر ها گفته بودن تا نه ماه ولی شایان من حتی یک بار دیگه هم اون درد و تجربه نکرد .

...

راستی چرا اونروز و روز های تلخ دیگه از یادم نمیره .. شاید به این خاطره که با یاد آوریشون قدر لحظه های عافیت پسرم رو بدونم و یه الهی شکرت جانانه و از ته قلبم به خدا جون بگم .

چشمانم را باز میکنم .. باز هم با مرور این خاطره بالشم خیس اشک شده .

شایان هنوز خوابه.

 

 

/ 33 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرناز

سلام عزیزم ایشالله که فقط و فقط خاطره های شیرین برات بمونه و بس . چه ژستی گرفته این آقا کوچولو وسط تابلو نقاشی[قلب]

مامان سهند

چقدر با احساس امیدوارم هرگز خاطره های بد براتون بر جا نمونه[ماچ]

فریبامامی ایلیا

حوری اشکمونو درآوردی[ناراحت] خدارو صد هزار مرتبه شکر که الان شاد و سلامت هستید[قلب][ماچ][قلب] شایان گلم رو ببوس[ماچ]

کیارش کوچولو

سلام. امیدوارم شایان همیشه شاد و سر حال باشه. وبلاگ خوبی داره. شایان هم مامان خوبی داره. خدا کنه همیشه شاد باشید و بخندید. به وبلاگ پسر خوشکل من هم سر بزن. اگه دوست داشتی بگو لینکت کنم و من رو هم لطفا لینک کن.

نانا

[ماچ][ماچ][قلب][ماچ] چه خاطراتییییییییییی..... تلخ و شیرین همشون قشنگن... چون آخرش به یه گل پسره باهوش و یه مرد کوشولوی دوست داشتنی ختم میشه... حوری جون ماشالههههههه پیشرفت زبان شایان عالیه....اول آفرین بر تو مادر نمونهههههههه و بعد هم هزار آفرین به قند عسلت که یه دنیا پشتکار و استعداد داره

یک خانوم پرنیان

خداروشکر برای این دل پاک و شایان که دیگه اون درد رو تجربه نکرد...زودی بیا

آزاده مامان دیانا

واقعا روزهای بدو تولدشون روزهای سختی بوده که با این همه الان خاطره شده. خدا به دل پاکت نگاه کرده بوده و شایان جون کوچولو هم از اون درد و ناراحتی راحت شد[لبخند] خدا همه گلهامون در پناه خودش سالم و تندرست نگه داره