پست هشتاد و هشتی !!!

سلام

پسر نازم این اولین پستمون تو سال جدیده . میدونی که سرم اونقدر شلوغ بود که زود تر از این نمیشد بیام آپ کنم . تعطیلات نوروزی امسال ما خیلی عالی بود . چند روز اول خونه مامان دنیا و عید دیدنی ها و ما بقی هم خونه بابا جون . سیزده بدر هم رفتیم ییلاق دیلمان . خیییلی خوش گذشت . دیلمان از شهرهای کهن ایرانه .. البته اصلا شباهتی به شهر نداره و من عاشق همینش شدم . تو مسیر هم یه جا فقط برف بود و یه چند کیلومتر اونطرف تر جنگلی که آبشار های فراوون داشت .. مثل آبشار لونک ..  و بازم اونور تر باغ چای . خیلی برام جالب بود . تا حالا باغ چای و از نزدیک ندیده بودم .

ولی از همه اینا مهمتر دیدن عزیزانم بود . 17 روز خوش گذروندیم دیگه. همه جا رفتیم .

جمعه من و بابایی و شایان رفتیم توچال . بابایی مثل همیشه از تله کابین میترسید حاضر نشد با ما بیاد . شایان هم اولین تجربه اش بود . اونم مثل باباش از ارتفاع میترسه . کل مسیر رفت و برگشت ساکت بود و پایین و نگاه میکرد .

 

 

 

 

هر روز که میگذره علاقه من به شایانم بیشتر و بیشتر میشه . همه کاراش برام جالبه شیرین کارییهاش دلمو برده مثل  حرف زدنش  با تلفن .. نامفهوم و پشت سر هم حرف میزنه . بعضی وقتا که میبرمش پارک همینطور که داره راه میره بهش نگاه میکنم و لبم تا بناگوش بازه و میخندم . بعد که به خودم میام خجالت میکشم . دیشب هم رفته بودیم مهمونی خونه دوستم ملیحه جون . پسرش فرهان سه ماه از شایان بزرگتره . کاراشون خنده دار بود . حسادت بچه گانه و از این حرفا .. سر ماشین و توپ و اسباب بازی میافتادن به جون هم .

 

 

 

 

به شایان میگم الاغه میگه ...... عر عر

هاپو میگه .......هاپ هاپ

گنجشگه میگه ...... جی جی

بع بعی میگه ........ بع بع .

شایانی خدا چند تاست انگشت اشارشو نشون میده  میگه یتا .

شایانی بگو یک دو سه چهار .... یه دو سه چال 

موقع صبحانه که میشه به کره میگه کده

به نون میگه نونو

به آب میگه آبه

به چشم میگه چش

شایانی زشته .. اونم میگه دشته

میگم شایای پاهات کوشن؟ .. پاهاشو نشون میده و میگه پا

دستات کوشن؟ .. دستاشو تکون میده میگه دست .

به نوت بوک میگه نوت بوت

به شکلات میگه کاکا

به عکس میگه ات

به اسب میگه اسب

به گاو میگه گا

میگم شایانی کار بد؟؟؟؟ میگه نه نه نه

شایانی زبونت کوشش؟ .. زبونش و در میاره و میخنده

 

مامانی بوووس ... میاد و صورتمو میبوسه

گریه کن ... وای که دلم ضعف میره وقتی گریه میکنه

شایانی بخند... هاهاهاها میگه و میخنده

به گوش میگه گوچ

  سه تا دندونش داره به طور همزمان در میاد . پسرم خیلی اذیت شد

۲۶ فروردین شایان وارد هفدهمین ماه زندگیش میشه .

 

 

 

 

 

غده زیر گردن شایان دوباره داره بزرگ میشه . بازم غصه ام گرفته . نمیدونم این دیگه چه جورشه . یه بار خالی شد ولی دوباره شده اندازه یه زیتون . سرش که قرمز شد میبرمش دکتر جراحیش کنه خیالمون راحت میشه .

گفتم زیتون .. شایان عاشق زیتونه .. تو راه برگشت از رشت نزدیکای رودبار براش یه عالم زیتون مخصوص بی هسته گرفتیم که همشو نوش جون کرد .

 

 

 

 

چند روز دیگه عازم سفر به جنوب کشوریم . میریم کیش .. قشم و بندرعباس .. یه سفر چند روزه . امیدوارم هوا زیاد گرم نباشه .

 

 

 

 

چند روز قبل مامان مامان مامان مامان شایان یا به عبارتی مادر بزرگ مادر بزرگش فوت شده . خدا رحمتش کنه . خانم خیلی خوبی بود . بچه که بودیم میرفتیم خونشون .. خونشون یه باغی داشت .. یه درخت گردوی بزرگی هم داشت که با خاله هام میرفتیم و ازش گردو میچیدیم . درخت انجیر هم داشت .. انجیر سیاه .. وای یادش به خیر .حیف که نه مادر بزرگ مادرم هست و نه مهربونیهاش و نه باغ و نه درخت گردو .. حتی خونش هم خیلی وقته خرابش کردن و به جاش خونه ویلایی ساختن ! حیف اون خونه  قشنگ

 

 

 

 

 

روزی که آماده شده بودیم برای سفر وقتی باتری های دوربین و جا گذاشتم و روشنش کردم دیدم که دیگه جا نمیره . این برای ما فاجعه بود . عید بود و میخواستیم هر جا میریم عکس بگیریم .. خلاصه بیخیال دوربین شدیم آخه تو تعطیلات نمایندگی هم تعطیل بود و باید تا 15 صبر میکردیم .. خلاصه تصمیم بر این شد که با موبایل و هندی کم عکس بگیریم که از شانس بد هندی کم هم جا مونده رشت .. یه سری عکس با موبایل هست که مربوط به تعطیلاته .

وقتی برگشتیم خونه دوربین و بردم نمایندگیش گفتن لنزش خراب شده و هزینه تعویضش بالای صد میشه . تازه لنزش کمیابه و به راحتی هم پیدا نمیشه . منم بی خیال دوربین شدم .. برگشتم خونه .. چند ساعت نگذشت که به سرم زد مهندسی کنم ببینم ایرادش چیه!! دوربین و گرفتم دستم و با لنزش ور رفتم .. روشن و خاموش که کردم دیدم درست شد!! به همین راحتی .. میگم این بابایی شایان قدر منو نمیدونه والله

اینم عکسای سفر و بعد از اون :

 

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید